ویندوز همراه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 3 مرداد ماه سال 1387

مدیر وب:ماجراهای اخیر شبکه جوان رو همه می دونیم فقط امیدوارم به کمک هم سندس رو برش گردونیم هر جور شده والسلام!

چشمه خشک بود،غروب خاطره بی نور،روی شونه هامون جای خالی رنگین کمون پررویا وما خسته،بی مهر
وشما آمدید آمدید و تمام کردید همه نبودنها را ونخوانده خواندید نبایدها را
شما امدید از سفر از جاده های بی التهاب با کوله ای پر از حقیقت و ترانه
صدا کردید تمام صداهای عاشقانه را و لحظه پر شد از غزلهای پرواز
این فصل،فصل شما بود فصلی برای آغاز
این راه راه شما بود راهی برای همسفر شدن
آن هنگام که شما می خواندید از عقیق سبز از غروب حقیقت واز فوق العاده های خارق العاده
آن هنگام که باغچه سرسبز دلهایمان می پرستیدند اشکهای اتفاق عاشقانه را
ا آن هنگام کوله پشتی شما کوله پشتی ما شد
ولی افسوس که کوله پشتیمان را به دیگری دادند آنها ندانستند که فقط کوله پشتی همه چیز نیست بلکه شما همه ی هویت کوله پشتی هستید
وبعد از آن تنها صدایی که ما شنیدیم سکوت بود وبس.
سکوت شما تلخ وسکوت ما نابخشودنی است. شما کم کم دل میسپارید به جاده خاطره ها خاطره میشوید برای همه و کم کم این ما هستیم که می گوییم
"خاطرت خاطرخواهی را خاطره کرد خاطره ی من"

نویسنده:فاطمه خیری

شنبه 8 تیر ماه سال 1387

بسم الله الرحمن الرحیم

 

کوله پشتی من:

 

سلام

دلیل این که مطلب این دفعه رو کوله پشتی انتخاب کردم این بود که با نزدیک شدن به تابستان کم کم حال و هوامون داره یاد اون بعد از ظهرها یا اون شب هایی که با کوله پشتی بودیم کو له پشتی که خیلی چیزا ازش یاد گرفتیم می افته...

باهاش چهار سال زندگی کردیم ولی حیف که وقتی تازه شمع های 4 سالگی شو فوت کرده بودیم تنهامون گذاشت وهنوز هم صدای...دوباره روی شونم دستای تو دمیده ... در گوشمان می پیچد و دستهایی که شاید زود از روی شونمون برداشته شد.کمتر کسیه که توی این روزا یاد اون خاطرات قشنگه نیفته. من که با اون روزا زندگی کردم مطمئنم شما هم همینطوری هستید مگه نه؟!!

حالا یه دل نوشته از خودم می نویسم با  یه کوچولو مطلب که از اتفاق نو برداشتم:

خسته شده بودیم ازهمه چی،از تابستان های تکراری،از این که برنامه ها دیگه جذبمان نمی کردند،از مجریهایی که خودشون نبودند ازبرنامه های گفتگو محور،از مهمانان فرو رفته در مبل ها،ازشنیدن سوالات تکراری و کلیشه ای از مهمانها،از مجریهایی که فقط ادای مجری بودن را در می آوردند،سر برنامه دنبال ورقه های سولاتشان می گشتندو هراسان و دل نگران از اینکه نکنه سوالاتشان یادشون بره،ازپرسیدن سوالایی که ربطی به بحثشون نداشت و خیلی چیزایی که نه چشممان و نه گوشمان از شنیدن آنها لذت می بردتا اینکه ...

کوله پشتی آمد... ...او آمد و تابستان های ما را جور دیگری رقم زد. . طوری که شاید دل کندن از آن برای ما کار آسانی نبود و فقط اونبود بلکه صاحبش فرزاد حسنی کسی که همه عاشق حرفهایش شدند،حرف هایی که از جنس حقیقت بود،از جنس نگفتن،از جنس رک بودن،راحت بودن،حرف دل را گفتن و صد البته به کرسی نشاندن.

کوله پشتی برنامه ای نبود که به خاطر میهمان هایش بیننده داشته باشد،چون مثل بعضی از برنامه های امروزی سوپر استارها را نمی آوردند که برنامه شان مخاطب جذب کند بلکه مهمان هایی را میآورد که شاید اصلا آنها را ندیده بودیم و نمی شناختیم و قرار بود آشنا بشیم بلکه مجری برنامه بود که چنان برنامه را در دستش میگرفت که مخاطب به خاطر خودش پای تلویزیون میخ می شد.

2 سال بی سر و صدا آمد و رفت ...همه چیز خوب بود و لبریز از آرامش.سال سوم کم کم صداهایی به گوش میرسید.مردم زمزمه هایی میکردند.فرزاد حسنی با خوب بودنش ،او با راه انداختن سبک و سیاقی تازه در اجرا ،انگار به مخاطب خیانت کرد چون همه شدند الگو پردازانی ناقص از او...

در همین مدت الگو برداری از برنامه های گفت وگو محور فرزاد حسنی ،فرصت خاص شدن را از خیلی ها گرفت.این نقص و نقصان البته اشتباهات فراوانی را درون خود تجربه کرد.استعداد های زیادی در راه فرزاد حسنی شدن هدر رفتند و فرصت گپ های خوبی ازدست رفت.خلاصه با همه ی این حرفا کوله پشتی 3 هم کوله بارش را بست و در یک شب تابستانی خداحافظی کرد.

 

                                                                    

 

                                                                     ...    و اما کوله پشتی   ۴     

 

اوایل تابستان 86 زمزمه های کوله پشتی به گوش نمی رسیدو همه نا امید بودند و در عین حال نگران...تا اینکه صاحبش دوباره مژده آمدنش را داد ولی با کمی تاخیر ...آمد در 16 تیر 86 دوباره کوله پشتی مان را باز کردیم تا باز هم با هم باشیم.

اما خیلی چیزها تغییر کرده بود .تاثیر پذیری خود آگاه یا نا خودآگاه از فرزاد حسنی با شکست سنگین همراه شد و ما نگران ماندیم که مبادا فرزاد خودش نیز مقلد حسنی سال های 83 تا 85 شود.ولی نه!!!او دیگر مجری 3 کوله پشتی قبلی نبود...

الگویی که توسط فرزاد آفریده شده بود ،توسط خودش شکسته شد. او خودش را خط زد.

فرزاد حسنی در رسانه ملی تا کنون 2 کار بزرگ انجام داده:1-تعریف و تشریح و اجرای یک شیوه جدید برای برخورد با مخاطب (چه بیننده و چه مهمان) 2-از بین بردن نسبی خصوصیاتی که خودش خالق آنها بوده است.در چهارمین کوله پشتی نه از خواندن پیام های کوتاه خبری بود نه از مبلمان و....او تمام چیزهایی که خودش به دست آورده بود در اختیاردیگران قرار داد و شاید باز هم به نو شدن فکر می کرد.

برداشت من این بود:فرزاد شاید دیگر خودش نبود...یعنی نگذاشته بودند که خودش باشد.نه کل کل هایش به راه بود و نه از چیزهای همیشگی...حتی او که به گوشی گذاشتن رغبت نمی کرد من با قطعیت نمی گویم ولی احساس کردم در بعضی شب ها گوشی دارد و این من را خیلی ناراحت کرد.و حالا این ها نه خیلی چیز ها که جای تفکر داشت .ولی همین دلگرممان میکرد که در کنارمان هست و شب های مان یکی پس از دیگری در دفتر خاطراتمان ورق می خورد.

تا اینکه آن شب از راه رسید .همه بعد از آن ترسیدیم ،نگران شدیم ولی به خیر گذشت...

در بحبوحه ی تابستان ناگهان شبی که منتظر بودیم دوباره سلام کند و بگوید:«به نام کسی که اگه حکم کنه محکومیم»نشسته بودیم که ناگهان وای... چه دیدیم که باورش سخت بود ... به هم ریختیم...سؤال های ذهنمان را پاسخی نبود...و نمی دانستیم چه اتفاقی افتاده...چشم های نگران از دوریش می گریستند.دیگر بعد از آن کسی با کوله پشتی همراه نشد.تابستان آمد و رفت ولی...یاد خاطرات ما را در هم می شکست..شب هایی که با هم خندیدیم،گریه کردیم..جشن گرفتیم،...غصه خوردیم و نفس کشیدیم... وهمه ی اینها در ذهنمان بود.

حالا یه حرف در گوشی:

به نام کسی که حکم کرد و محکوم شدیم...

آری ما محکوم شدیم و شاید می دانستی که همیشه می گفتی :«به نام کسی که اگه حکم بکنه همه محکومیم»وکوچیک و بزرگ هم نداره و آن قدر محکم می گفتی که دلمان می لرزید...دیدی بالاخره خودت هم محکوم شدی؟فقط تو نه بلکه همه ی ما...همه ما با تو محکوم شدیم تو محکوم به رفتن و ما محکوم به نبودنت...ندیدنت...نه اشتباه نکن...هر جا نه...در پشت قابی که حالا با نبودن تو برای ما رنگی ندارد.کاش سکوتت را برایمان معنا می کردی آری تو که مدتهاست چهره مهربانت پشت پیچ رادیو پنهان است و لبخند هایت فقط شنیدنی است در حالی که لبخند وقتی بر لب دیده شود زیباست و اشکهایت هم همینطور...وحالارادیو جزئی از زندگی من وشاید ما شده است و ما دلمان با همین ها خوش   است آری یک سال است که به خاطر تو شبکه ی 3 وشاید همه ی شبکه هایی که سعی می کنند مثل تو باشند،مثل تو حرف بزنند،اظهار وجود کنند،بگویند من هستم اما تو نیستی ما راآزار می دهدو جواب همه ی آنها مثل تو سکوت است والان یک سال است که به انتظار برگشت روزها رامی شمارم ودر تقویم دلم آن را خط می زنم.شاید تو می توانستی با فوق العاده(که امسال محرمانه)با مثل هیچ کس،با بوی سبزه عطر یاس،با زخم های رویاو...پیشمان برگردی ولی...شاید خودت هم دلت از همه چیز گرفته بودو باز برایمان نوشتی:«مصیبت صاحب می خواهد تا تحمل کندولی می گذرد چون او گفته...

بلا مهر او را ثابت می کند چون اوگفته...

بغض ها،فحش ها،دل دل هاوتنهایی ها نفس می برد چون امتحان اوست ...   

اصلا بس که امتحان دادم و بالا و پایین شدم بهار می آید ...

بس که دوستش دارم بهار می آید،بس که نیستم و انگار هستم این بار بهار می آید...»

باز با دل نوشته ات آراممان کردی و آرامش رفته را دوباره بهمان باز گرداندی...الان که این را می نویسم در انتظار دوباره باتو بودن هستیم به امید روزی که برگشتنت را همه با هم دوباره جشن بگیریم.

بچه ها بعد از نوشتن این نامه ی طول و دراز که باز هم یک بخش زیادیشو ننوشتم،یاد این شعرقیصر امین پور افتادم:

قطار می رود ، تو می روی

تمام ایستگاه می رودو من چقدر ساده ام

که سال های سال کنار این قطار رفته ایستاده ام

وهمچنان به نرده های ایستگاه نرفته تکیه داده ام...

دوست دارم حالا که من تا یه جاهایی خاطره ها رو مرور کردم شما هم منو همراهی کنید و تو قسمت نظرا هر کس هر خاطره ای درباره ی شب های با کوله پشتی بودنش داره بنویسه تابا هم یاد هارو مرور کنیم و خوشحال می شم اگه از متن من خوشتون اومد یا انتقادی داشتید برام تو نظرا بگید.

دوستدار همه ی شما:فاطمه اسماعیلی

 

 

 

یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387

در آستانه ی تابستان هزار و سیصدو هشتاد و هفتیم ... آخرین روز های امتحانات دانشگاه ،مدرسه ؛ کلاس درس ...

این روزها چیزی گوشه ی اتاق من است که می بردم به 5 سال قبل !

این کوله پشتی آن وقت ها فقط کوله پشتی بود ، جایی برای کتاب ها و مداد هایم ...

و گاهی هم یک مشت وسایل بی ارزش ، که هر روز با خود ببرم و بیارمشان ...

ولی ناگهان ... کسی  آمد و یادم داد ، دنیای کوله پشتی من وسیع تر از تمام چمدان های بزرگ روی زمین است!

یادم داد چطور برکه ی کوله ی کوچکم ، دریا می شود

یاد گرفتنش سخت نبود!

یک پلاک می خواست و یک سربند خاکی که یادگار روز های عاشقی کلّی دل سپرده که هیچ ؛ سرسپرده بود

و جانمازی که بوی عطر خوش سجاده ی مادربزرگ را می داد ..

و مهم تر از همه کلامی که معجزه ی آسمانی صاحب  این همه خوبی هاست ...

5 سال پیش کسی آمد و این ها را یادمان داد و ما کم کم قد کشیدیم و دست در دست کوله هامان بزرگتر شدیم

حرف های خوب یاد گرفتیم ... نوشتیمشان و گذاشتیمشان میان کتابهامان ...

مدت ها گذشت ...

کسی که خودش صاحب قشنگ ترین کوله پشتی دنیا بود ؛ مثل تمام آدم های خوب دیگری که کسی قدر نمی داندشان ؛ از کلاس درس ما اخراج شد !

و ماه هاست که ما جز مرور درس های گذشته و انتظار برای شروعی دوباره کاری از عهده مان بر نمی آید !

و حالا همه یک آرزو داریم :

 

« آرزو می کنیم روزی برسد ؛ همه یاد بگیرند ؛ قدر کسانی را که حتی یک جمله یادشان داده اند ، خوب بدانند ... »

 

               / نویسنده : الهه شرقی /

 

 

جمعه 3 خرداد ماه سال 1387

 

مدیر وب:باز هم موضوع انتخابی بچه ها سندس هست که البته به نظرم از سندس

گفتن از تمام برنامه های فرزادحسنی گفتن هست

 

خدارو شکر فرزاد حسنی بعد از اینکه از کوله پشتی جدا شد فرصت این رو پیدا کرد تا

دوباره در شبکه های داخلی گویندگی کنه و شروع پر معنایی :((سندس)) وحتی ویژه

برنامه جشنواره فیلم فجر در رادیو گفتگو و ادامه اون سینما صدا که باعث می شه او

هم بتونه دید گاهش رو نسبت به عرصه بازی و سینما ارائه کنه و تا اونجایی که من

شنیدم این برنامه با استقبال خوبی هم از جانب اهالی سینما مواجه شده خصوصا

همون ویژه برنامه های جشنواره به هر جهت امیدواریم فرزادحسنی در بازیگری هم به

اونچه که استحقاقش رو داره برسه

 

 

دقیقا یادم میاد اولین بار اسم این برنامه رو تو یکی از همین وبلاگای خودمون خوندم
اولش خیلی تعجب کردم
آخه حتی تلفظ درست اسمو هم نمیدونستم چه برسه به معنای دقیق اون رو
خلاصه راحتتون کنم...اصلا از اسم برنامه چیزی متوجه نشدم

چند روزی گذشت تا اینکه فهمیدم بهانه این برنامه مسابقه تسنیم رادیو جوانه
مسابقه ای حول محور سوره انسان (یادش بخیر)
فهمیدم هر چی هست باید اونجا دنبالش بگردم
سوره انسان...آیه 21...سندس...حریر مخصوص بهشتیان...دیبای نازک سبز رنگ
چیزی که تمومه ماها آرزوی ملبس شدن به اونو داریم حالا اسمش هر چی میخواد باشه

تازه متوجه شدم چه اسم با مسمایی است برا یه برنامه قرآنی
انتخاب فوق العاده ای بود ولی باز هم به تنهایی دلیلی مبنی بر عالی بودن برنامه نبود
ولی به تنهایی بهانه ای شد برای حداقل یکبار گوش دادن برنامه

برنامه شروع شد...
با اجرای کسی که در توانایی و تسلطش به اجرا هیچ شکی نداشتم
و شاید یکی از بهانه های اصلی من برای گوش دادن به برنامه
آن هم به دلیل پیشینه ای که از او در خاطرم بود

(بذارین یه چیزی رو تو پرانتز بگم
با تمام این اوصاف فکر نمیکردم بتونه اینطوری منو جذب کنه
آخه ذهنیتی که من از برنامه های قرآنی سیما داشتم آن چنان دلخواهم نبود
دیگه چه برسه به یک برنامه ی رادیویی که فقط باید گوش کنی
کاری که خیلی از ماها اصلا یادش نگرفتیم)

تو همون ماه اول با اینکه زمانش کوتاه بود اما خیلی بهم چسبید...حال و هوای برنامه رو میگم
میدونین چرا؟؟
چون به ماها اینطوری القا کرده بودن که برنامه های مذهبی...یا شاید قرآنی همیشه باید خیلی جدی رسمی و خشک باشه...چیزی که حداقل برا من قابل هضم نبود

باورتون نمیشه...همون طوری که که خودم هم باورم نمی شد
از اون ماه تا حالا قرآن برا من فقط وسیله همیشگی طاقچه اتاقم نیست
فقط بهونه ای برا زمان های غم ...دلتنگی و ناراحتیم نیست
فقط برا زمان های گرفتاری و مشکلم نیست
برا همه وقته...شادی...غم...

حالا دیگه منتظر بهونه های زودگذر نیستم
اتفاقی بیفته...بهانه ای پیش بیاید...یا وقت آزادی باشه که به سراغ قرآن برم...دیگه نمیگم قرآن عربیه...سخته...متنش مشکله و درکش مشکل تر از اون

حالا با تفسیر کلمه به کلمه ای که از اول برنامه با اون همراه شدم
هر وقت آیه ای رو میخونم خودم تا حدودی به معنای اون پی میبرم
حالا توی هر شرایطی حس و حال قرآن خوندن رو دارم...اونم با اشتیاق
حالا به معنای واقعی آرامشی رو که از خوندن قرآن حاصل میشه رو حس میکنم...اونم با تمام وجود
حالا می فهمم وقتی میگن((الا بذکر ا... تطمئن القلوب)) یعنی چی.

و بهانه ی تمام این تحولات سندس بود...برنامه ای قرآنی...کاری از شبکه رادیویی جوان

***********************************************

مطمئنا قریب به اتفاقتون حداقل یکبار این برنامه رو گوش دادین
درسته هفته ای یکبار بیشتر نیست اما همونشم غنیمته
برا یه لحظه به خود اومدن...و فکر کردن به خودمون...اخلاقمون...کارامون

واقعا چه قدر یه بیان خوب و شیوا و سنجیده
یه درک بالا...یه صداقت همیشگی...و در کل یه برنامه خوب(هر چه قدر هم که زمانش کم باشه)
میتونه نگاه و نگرش مارو تغییر بده...یا لااقل تحت تاثیر قرار بده

این قرآن از ابتدای زندگیمون تو خونه هامون بوده
ولی من به جرات میتونم بگم تا حالا به این زیبایی درکش نکرده بودم
قرآن همیشه بود...ولی یه بهونه و تلنگر احتیاج بود

 بهانه ای به زیبایی سندس

***********************************************

امیدوارم که ازخوندن نوشته های فاطمه جون اون حس عجیب رو در وجودتون حس کرده باشین.
من هم چند روز پیش فرزاد حسنی وافشین حسین خانی رو در نمایشگاه کتاب دیدم وواقعا خوشحال هستم که بعد از مدت ها به یکی از آرزوهام یعنی دیدن فرزاد اونم توی اون محیط فرهنگی رسیدم.و همچنین بسیار خرسند هستم که با دیدن این دو هنرمند به دو واقعیت بزرگ پی بردم‍1-فرزاد همیشه و درهمه حال با افشین هستش.2-افشین حسین خانی در مراکز عمومی با رویی جدی میگرده اما برعکس فرزاد همیشه یه تبسم روی لباش داره.به هر حال من و فاطمه جون برای فرزاد حسنی و افشین حسین خانی آرزوی سلامتی میکنیم و امیدواریم که در همه حال موفق باشن وهمینطور بتونیم به زودی فرزاد رو در صفحه جادویی تلویزیون ببینیم.

امیدوارم که از نوشته های این پست راضی باشید و من وفاطمه جون هم قول میدیم که از دفعات بعد با مطالب و نظم بهتری بتونیم در خدمتتون باشیم.برای همگی شما آرزو میکنیم که بتوانید امتحاناتتون رو به بهترین نحو ممکن پشت سر بگذارید.
این پست رو هم با نوشته ای از دکتر علی شریعتی به پایان میرسونیم.

اگر تنهاترین تنهایان شوم بازهم خداهست
او جانشین تمام نداشته های من است.

تمام لحظه های زندگیتون قشنگ و بهاری.
یاعلی
خداحافظ...
همین حالا...
                           نویسنده:نوشین و فاطمه اکرمی

یکشنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1387

 

مدیر وب:بازگشت باشکوه هفتهایی ها رابه همه شما عزیزان تبریک میگویم...ومن خوشحالم بالاخره موفق شدیم وهفتایها برگشتن...فقط ۳نکته برایم قابل هضم نیست ومیدانم شما عزیزان هم نمیتوانید ان راهضم کنید...

۱:تکه تکه شدن گروه۲:نمایشها که تولیدی شده اند۳:سعی درجاانداختن این موضوع که هفت شنبه به خاطر مسائل مدیریتی تعطیل نشده...

مورد بعد اینکه بازدیدهای وب خوب است خرسنده کننده است ولی کامنتهانه...خوشحال میشوم نظرتمام شما بازدیدکنندگان رابدانم...
واما....درجواب کامنت ادمی مثلا خیر ودلسوز که نمیدانم چراولی سعی میکند که به ما ثابت کند که فرزاد حسنی ادمی است دورو! می خواهم بگویم اگر ممکن است اجازه دهند ما خودمان را از الطافشان محروم کنیم !ولی ما چند نفر در وبلاگمان ((که جایی برای اعلام نظریات شخصی مان است))همچنان به حمایت از فرزاد حسنی می پردازیم....وبرایش موفقیت راارزومندیم...

چون قول داده بودیم تازه ترین اخبار رو هم در اختیارتون قرار بدیم پس بخوانید وبدانید که:

برنامه سینما صدا جمعه ها ساعت 22از شبکه رادیویی گفتگو

 

 

سلام،((سندس برنامه ای است رادیویی که از گروه جوان وورزش شبکه جوان مدتی است پخش میشود..این برنامه را به

جز برکت قران ونگاه خداوند مهربان....عاملهای دیگری هم جذاب میکند اول از همه وجود نام زیبای که الحق والانصاف

برروی این برنامه خوش نشسته....سندس به معنایی لباس بهشتیان است که درقران هم به این نکته اشاره شده....بعداز

ان اجرای گوینده ماهر وبه حق شایسته که توانسته بامراجعه به کتابهای تفسیر قران برنامه رادلنشین ودوست داشتنی

برروی انتن بفرستد...این برنامه تا به حال سوره هایی متفاوت ولی پرمعنایی رابه تفسیر نشسته از جمله سوره های

مبارکه((انسان،حجرات،العصر،واقعه،الفجر،))واین اواخرهم سوره حدید درتمام این سوره ها وجود انسان به نقد وچالش

کشیده میشود این سوره های مبارک...نبایدها را نشان مان داده وبه بایدها راهنماییمان کرده...فرزاد حسنی درقامت

گوینده ومجری این برنامه ای زیبا باادای درست جملات وفهماندن تفاسیر سوره ها باهمان لحن مانا ودلنشینش،تشویقی

شد تا علاوه بر خواندن قران کریم به این تفاسیر هم نگاهی بیاندازیم تا باشد ذخیره اخرتمان....امیدوارم این برنامه اول از

همه باتوجه خدا وحرمت قران کریم...ادامه داشته باشد..وماهمچنان از این چشمه وازاین معجزه الهی بهرمند

باشیم..باشد که باالحق این لباس بهشتی بر تن تمام ما بنشنید و برای فرزاد حسنی نیز برکت ولباس زیبای

بهشتی((سندس)) راارزومندیم..امیدوارم سندس بر قامت تمام ما خوش بنشیند....امین

زینب باقرزاده

سه شنبه 13 فروردین ماه سال 1387

دلیل انتخاب موضوع ۷شنبه به عنوان اولین پست این وبلاگ چیزی نیست جز دلتنگی ما

برای ۷شنبه دلتنگی ما برای ریسه رفتن هایمان پای رادیو توی صبح های جمعه برای

بیان اینکه هنوز هم ما امیدواریم صبح جمعه ای راس ساعت ۹بتونیمبرانامه ای رو با

سبک وسیاق ۷شنبه وهنر مندی خواستنی و دلنشین ۷تایی ها بشنویم چرا که می

دانیم این دلتنگی ها تا تحق یافتن این امید ارزو ادامه داره

 

هر چند هنوز با هم همدلیم ولی فراموش نکنید کانون هر خانواده زمانی گرمتر است که

همه اعضا در کنارهم باشند وما هم بی صبرانه منتظر روزی هستیم که این خانواده

بزرگ و پر جمعیت موسوم به هفتایی ها در سراسر ایران گرادگرد هم باشیم همچون

سابق حتی اگر چهره به چهره نباشیم!

 

در مورد ۷شنبه زیاد گفته ایم در مورد قطع شدنش هم(پستهای وبلاگهای شخصیمون رو

می تونید توی قسمت کامنتها بخونید)ولی ناگفته ها هنوز هم زیاده!

 

 شعار شبکه جوان شنیده می شوید هست وما باید این شعار رو باور کنیم در حالیکه

نظراتمان در نظر سنجی های مربوط به ۷شنبه بی اثر بود نحوه اعلام قطع ۷شنبه رو که

یادتون هست مثل همیشه زیرکانه و تحسین برانگیز! هر چند این حرفم به معنای زیر

سوال بردن زحمات مدیرشبکه و عوامل باقی برنامه های شبکه برای شنیده شدن

جوانان و مشکلاتشان نیست بلکه به انها خسته نباشید و خدا قوت هم می گویم و

برایشان ارزوی موفقیت می کنم ولی چه کنم که این وبلاگ ساخته شده برای هدف

دیگری در ضمن این را فراموش نکنید که ۷شنبه یا اشتی دوباره ای میان ما و رادیو به

حساب می اید ویا خیلی ها رو برای اولین بار با رادیو اشنا کرد

 

شاید وقتی گوینده های رادیو از حسشون نسبت به رادیو می گن خیلی ها متوجه

حرفشون نشن والان هم شاید هر چی ما از ۷شنبمون بگیم دیگرون خیلی متوجه

حرفمون نشن ولی فقط یه چیز می گم اون هم اینه که به قول سید حسن خمینی ادم

بعضی موقع ها به برنامه ای نیاز داره تا بتونه با شنیدنش به ارامش برسه!!

 

اقای حسنی شما هم که مژده یک برنامه دیگه روتوی برنامه سال تحویل دادیدولی

باور کنید اگر قرار باشه از اعضای گروه یک نفر هم کم بشه دیگه اون برنامه جای خالی

۷شنبه رو پر نخواهد کرد با مرور خاطرات به خوبی می تونید به این حرفم برسید

 

واما تنها صداست که می ماند حتی اگر از دل برود هر انکه از دیده برفت!!!

 

چون قراره هر کی مطلب نوشت زیرش هم اسمش رو بنویسه پس من هم می نویسم

نویسنده:نگار شمس

 

 2 3 4 5 6 7.......هفتایی ها...

این فقط شمارش ساده ای اعداد نیست..که معلمان به ما دیکته میکردند...ما بااین اعداد

سه سال زندگی کردیم...سه سال شمردیم..سه سال صبر کردیم...تا جمعه صبحها

ثانیه که همیشه در ماراتن زمان ازدقیقه جلو میافتد...وزمان باعقربه های ساعت زاویه

قائمه رابسازد..تا ما بگویم ساعت 9 صبح است وزمان معلم ریاضی خوبی....

 

سه سال خندیدیم...سه سال بغض کردیم..سه سال عشق ورزیدیم..با

شبنم مقدمی....هنرپیشه قابلی که حالا به لطف هفت شنبه شد صداپیشه ای

موفق....که البته زیبایی کلامش گرفته شده از مهربانی وجودش....

مریم جلینی مهربون....مالک صدایی رویایی وزیبا ،وقتی نوشته نوشته فرزاد حسنی

باشد وصدا صدای مریم جلینی ان موقع ان نوشته میشه دل نوشته ترین،دلنوشته ها...

امیرمنوچهری..هنرمندی به تمام عیارکه درخانواده ای هنرمند رشد پیداکرد..دوبلوری

موفق....که درهفت شنبه موفق ترین بود...

محمود رضاقدیریان...کسی که دیری نپاید شد عزیز هفت شنبه..باشخصیت الن شد

دوست داشتنی....

الهام زرتاختی وامیر زنده دلان...دیر امدند ولی بودند همسفر خاطراتمان...

افشین حسین خانی..یا مردخطرات وخاطرات...کسی که باخاطراتش مرز تخیل

وواقیعت رانزدیک کرد...

و

فرزاد حسنی....قطب اصلی ماجرا....با نگرشی اجتماعی نسبت به معضلات اجتماع

توانست برنامه ای زیبا رااداره کند...

 

باایفای نقش دونه درشت وهشنگ...پیش از بیش هنرش رابه ما ثابت کرد...وهنر

 

کارگردانی موفقش دائم به ما گوش زد میکرد هنرمند یعنی فرزاد حسنی...

ما باهفت شنبه دریک جمعه خداحافظی کردیم ولی نگذاشتیم باخودشان خاطراتمان

راببرند ان خاطرات رادرگوشه ای قلبمان وذهنمان بایگانی کردیم....تابگویم هفت تایی

های نازنین دوستتان داریم..چه باشید چه نباشید...واقای حسنی..بازهم

شاهکارکردی...تاهمیشه..همیشه موفقیت از ان شما..دعاهایمان بدرقه ای راهتان

باشد.....

 نویسنده:رویا