در آستانه ی تابستان هزار و سیصدو هشتاد و هفتیم ... آخرین روز های امتحانات دانشگاه ،مدرسه ؛ کلاس درس ...
این روزها چیزی گوشه ی اتاق من است که می بردم به 5 سال قبل !
این کوله پشتی آن وقت ها فقط کوله پشتی بود ، جایی برای کتاب ها و مداد هایم ...
و گاهی هم یک مشت وسایل بی ارزش ، که هر روز با خود ببرم و بیارمشان ...
ولی ناگهان ... کسی آمد و یادم داد ، دنیای کوله پشتی من وسیع تر از تمام چمدان های بزرگ روی زمین است!
یادم داد چطور برکه ی کوله ی کوچکم ، دریا می شود
یاد گرفتنش سخت نبود!
یک پلاک می خواست و یک سربند خاکی که یادگار روز های عاشقی کلّی دل سپرده که هیچ ؛ سرسپرده بود
و جانمازی که بوی عطر خوش سجاده ی مادربزرگ را می داد ..
و مهم تر از همه کلامی که معجزه ی آسمانی صاحب این همه خوبی هاست ...
5 سال پیش کسی آمد و این ها را یادمان داد و ما کم کم قد کشیدیم و دست در دست کوله هامان بزرگتر شدیم
حرف های خوب یاد گرفتیم ... نوشتیمشان و گذاشتیمشان میان کتابهامان ...
مدت ها گذشت ...
کسی که خودش صاحب قشنگ ترین کوله پشتی دنیا بود ؛ مثل تمام آدم های خوب دیگری که کسی قدر نمی داندشان ؛ از کلاس درس ما اخراج شد !
و ماه هاست که ما جز مرور درس های گذشته و انتظار برای شروعی دوباره کاری از عهده مان بر نمی آید !
و حالا همه یک آرزو داریم :
« آرزو می کنیم روزی برسد ؛ همه یاد بگیرند ؛ قدر کسانی را که حتی یک جمله یادشان داده اند ، خوب بدانند ... »
/ نویسنده : الهه شرقی /
|