خاطرت خاطرخواهی راخاطره کرد........

بسم الله الرحمن الرحیم

 

کوله پشتی من:

 

سلام

دلیل این که مطلب این دفعه رو کوله پشتی انتخاب کردم این بود که با نزدیک شدن به تابستان کم کم حال و هوامون داره یاد اون بعد از ظهرها یا اون شب هایی که با کوله پشتی بودیم کو له پشتی که خیلی چیزا ازش یاد گرفتیم می افته...

باهاش چهار سال زندگی کردیم ولی حیف که وقتی تازه شمع های 4 سالگی شو فوت کرده بودیم تنهامون گذاشت وهنوز هم صدای...دوباره روی شونم دستای تو دمیده ... در گوشمان می پیچد و دستهایی که شاید زود از روی شونمون برداشته شد.کمتر کسیه که توی این روزا یاد اون خاطرات قشنگه نیفته. من که با اون روزا زندگی کردم مطمئنم شما هم همینطوری هستید مگه نه؟!!

حالا یه دل نوشته از خودم می نویسم با  یه کوچولو مطلب که از اتفاق نو برداشتم:

خسته شده بودیم ازهمه چی،از تابستان های تکراری،از این که برنامه ها دیگه جذبمان نمی کردند،از مجریهایی که خودشون نبودند ازبرنامه های گفتگو محور،از مهمانان فرو رفته در مبل ها،ازشنیدن سوالات تکراری و کلیشه ای از مهمانها،از مجریهایی که فقط ادای مجری بودن را در می آوردند،سر برنامه دنبال ورقه های سولاتشان می گشتندو هراسان و دل نگران از اینکه نکنه سوالاتشان یادشون بره،ازپرسیدن سوالایی که ربطی به بحثشون نداشت و خیلی چیزایی که نه چشممان و نه گوشمان از شنیدن آنها لذت می بردتا اینکه ...

کوله پشتی آمد... ...او آمد و تابستان های ما را جور دیگری رقم زد. . طوری که شاید دل کندن از آن برای ما کار آسانی نبود و فقط اونبود بلکه صاحبش فرزاد حسنی کسی که همه عاشق حرفهایش شدند،حرف هایی که از جنس حقیقت بود،از جنس نگفتن،از جنس رک بودن،راحت بودن،حرف دل را گفتن و صد البته به کرسی نشاندن.

کوله پشتی برنامه ای نبود که به خاطر میهمان هایش بیننده داشته باشد،چون مثل بعضی از برنامه های امروزی سوپر استارها را نمی آوردند که برنامه شان مخاطب جذب کند بلکه مهمان هایی را میآورد که شاید اصلا آنها را ندیده بودیم و نمی شناختیم و قرار بود آشنا بشیم بلکه مجری برنامه بود که چنان برنامه را در دستش میگرفت که مخاطب به خاطر خودش پای تلویزیون میخ می شد.

2 سال بی سر و صدا آمد و رفت ...همه چیز خوب بود و لبریز از آرامش.سال سوم کم کم صداهایی به گوش میرسید.مردم زمزمه هایی میکردند.فرزاد حسنی با خوب بودنش ،او با راه انداختن سبک و سیاقی تازه در اجرا ،انگار به مخاطب خیانت کرد چون همه شدند الگو پردازانی ناقص از او...

در همین مدت الگو برداری از برنامه های گفت وگو محور فرزاد حسنی ،فرصت خاص شدن را از خیلی ها گرفت.این نقص و نقصان البته اشتباهات فراوانی را درون خود تجربه کرد.استعداد های زیادی در راه فرزاد حسنی شدن هدر رفتند و فرصت گپ های خوبی ازدست رفت.خلاصه با همه ی این حرفا کوله پشتی 3 هم کوله بارش را بست و در یک شب تابستانی خداحافظی کرد.

 

                                                                    

 

                                                                     ...    و اما کوله پشتی   ۴     

 

اوایل تابستان 86 زمزمه های کوله پشتی به گوش نمی رسیدو همه نا امید بودند و در عین حال نگران...تا اینکه صاحبش دوباره مژده آمدنش را داد ولی با کمی تاخیر ...آمد در 16 تیر 86 دوباره کوله پشتی مان را باز کردیم تا باز هم با هم باشیم.

اما خیلی چیزها تغییر کرده بود .تاثیر پذیری خود آگاه یا نا خودآگاه از فرزاد حسنی با شکست سنگین همراه شد و ما نگران ماندیم که مبادا فرزاد خودش نیز مقلد حسنی سال های 83 تا 85 شود.ولی نه!!!او دیگر مجری 3 کوله پشتی قبلی نبود...

الگویی که توسط فرزاد آفریده شده بود ،توسط خودش شکسته شد. او خودش را خط زد.

فرزاد حسنی در رسانه ملی تا کنون 2 کار بزرگ انجام داده:1-تعریف و تشریح و اجرای یک شیوه جدید برای برخورد با مخاطب (چه بیننده و چه مهمان) 2-از بین بردن نسبی خصوصیاتی که خودش خالق آنها بوده است.در چهارمین کوله پشتی نه از خواندن پیام های کوتاه خبری بود نه از مبلمان و....او تمام چیزهایی که خودش به دست آورده بود در اختیاردیگران قرار داد و شاید باز هم به نو شدن فکر می کرد.

برداشت من این بود:فرزاد شاید دیگر خودش نبود...یعنی نگذاشته بودند که خودش باشد.نه کل کل هایش به راه بود و نه از چیزهای همیشگی...حتی او که به گوشی گذاشتن رغبت نمی کرد من با قطعیت نمی گویم ولی احساس کردم در بعضی شب ها گوشی دارد و این من را خیلی ناراحت کرد.و حالا این ها نه خیلی چیز ها که جای تفکر داشت .ولی همین دلگرممان میکرد که در کنارمان هست و شب های مان یکی پس از دیگری در دفتر خاطراتمان ورق می خورد.

تا اینکه آن شب از راه رسید .همه بعد از آن ترسیدیم ،نگران شدیم ولی به خیر گذشت...

در بحبوحه ی تابستان ناگهان شبی که منتظر بودیم دوباره سلام کند و بگوید:«به نام کسی که اگه حکم کنه محکومیم»نشسته بودیم که ناگهان وای... چه دیدیم که باورش سخت بود ... به هم ریختیم...سؤال های ذهنمان را پاسخی نبود...و نمی دانستیم چه اتفاقی افتاده...چشم های نگران از دوریش می گریستند.دیگر بعد از آن کسی با کوله پشتی همراه نشد.تابستان آمد و رفت ولی...یاد خاطرات ما را در هم می شکست..شب هایی که با هم خندیدیم،گریه کردیم..جشن گرفتیم،...غصه خوردیم و نفس کشیدیم... وهمه ی اینها در ذهنمان بود.

حالا یه حرف در گوشی:

به نام کسی که حکم کرد و محکوم شدیم...

آری ما محکوم شدیم و شاید می دانستی که همیشه می گفتی :«به نام کسی که اگه حکم بکنه همه محکومیم»وکوچیک و بزرگ هم نداره و آن قدر محکم می گفتی که دلمان می لرزید...دیدی بالاخره خودت هم محکوم شدی؟فقط تو نه بلکه همه ی ما...همه ما با تو محکوم شدیم تو محکوم به رفتن و ما محکوم به نبودنت...ندیدنت...نه اشتباه نکن...هر جا نه...در پشت قابی که حالا با نبودن تو برای ما رنگی ندارد.کاش سکوتت را برایمان معنا می کردی آری تو که مدتهاست چهره مهربانت پشت پیچ رادیو پنهان است و لبخند هایت فقط شنیدنی است در حالی که لبخند وقتی بر لب دیده شود زیباست و اشکهایت هم همینطور...وحالارادیو جزئی از زندگی من وشاید ما شده است و ما دلمان با همین ها خوش   است آری یک سال است که به خاطر تو شبکه ی 3 وشاید همه ی شبکه هایی که سعی می کنند مثل تو باشند،مثل تو حرف بزنند،اظهار وجود کنند،بگویند من هستم اما تو نیستی ما راآزار می دهدو جواب همه ی آنها مثل تو سکوت است والان یک سال است که به انتظار برگشت روزها رامی شمارم ودر تقویم دلم آن را خط می زنم.شاید تو می توانستی با فوق العاده(که امسال محرمانه)با مثل هیچ کس،با بوی سبزه عطر یاس،با زخم های رویاو...پیشمان برگردی ولی...شاید خودت هم دلت از همه چیز گرفته بودو باز برایمان نوشتی:«مصیبت صاحب می خواهد تا تحمل کندولی می گذرد چون او گفته...

بلا مهر او را ثابت می کند چون اوگفته...

بغض ها،فحش ها،دل دل هاوتنهایی ها نفس می برد چون امتحان اوست ...   

اصلا بس که امتحان دادم و بالا و پایین شدم بهار می آید ...

بس که دوستش دارم بهار می آید،بس که نیستم و انگار هستم این بار بهار می آید...»

باز با دل نوشته ات آراممان کردی و آرامش رفته را دوباره بهمان باز گرداندی...الان که این را می نویسم در انتظار دوباره باتو بودن هستیم به امید روزی که برگشتنت را همه با هم دوباره جشن بگیریم.

بچه ها بعد از نوشتن این نامه ی طول و دراز که باز هم یک بخش زیادیشو ننوشتم،یاد این شعرقیصر امین پور افتادم:

قطار می رود ، تو می روی

تمام ایستگاه می رودو من چقدر ساده ام

که سال های سال کنار این قطار رفته ایستاده ام

وهمچنان به نرده های ایستگاه نرفته تکیه داده ام...

دوست دارم حالا که من تا یه جاهایی خاطره ها رو مرور کردم شما هم منو همراهی کنید و تو قسمت نظرا هر کس هر خاطره ای درباره ی شب های با کوله پشتی بودنش داره بنویسه تابا هم یاد هارو مرور کنیم و خوشحال می شم اگه از متن من خوشتون اومد یا انتقادی داشتید برام تو نظرا بگید.

دوستدار همه ی شما:فاطمه اسماعیلی